مشاوره و یادگیری درسی

مشاوره و یادگیری درسی

مشاوره و یادگیری درسی

مشاوره و یادگیری درسی

هوشمندانه درس بخوانید! (بخش دوم)

از بازی حافظه استفاده کنید؛

بازی حافظه و یا ابزار مربوط به قوه‌ی حافظه روش‌هایی برای به یادآوردن قسمتی از اطلاعات با استفاده از یک پیوند ساده بین کلمات است. بسیاری از مردم جملاتی با استفاده از کلمات به وجود می‌آورند که بی‌معنا است اما برای به خاطر آوردن یک سری اطلاعات مفید هستند مثلاً اگر می‌خواهیم فهرستی را به خاطر بسپاریم حروف اول تمام کلمات را در کنار هم قرار می‌دهیم و از آن به‌عنوان کدی برای یادآوری استفاده می‌کنیم. این کار برای همه‌ی دانش آموزان مفید نیست اگر احساس می‌کنید برای شما مفید نیست از آن استفاده نکنید. باید اشاره کرد این روش از جهت اینکه بسیار از قسمت‌های مغز برای به خاطر آوردن تصاویر و یا کلمات به کار گرفته می‌شود مفید است. استفاده هرچه بیشتر از مغز یعنی تقویت قوه‌ی حافظه.

تمرین را جدی بگیرید.

زمانی که برای یک امتحان آماده می‌شوید از خود آزمون‌هایی را در منزل بگیرید برای این کار می‌توانید از نمونه سؤالات سال‌های قبلی فقط به‌عنوان راهنما و آشنایی با شیوه‌ی سؤالات استفاده کنید .همچنین می‌توانید با همکاری یکی از دوستان صمیمی‌تان مطالب درسی را به‌صورت سؤال از یکدیگر بپرسید این کار باعث می‌شود که تا حدودی با شرایط استرس پاسخ به امتحان مواجه شوید و نقاط ضعف خود را شناسایی کنید. علاوه بر این می‌توانید از فلش کارت‌هایی برای مرور مطالب درسی استفاده کنید و از خود مطالب مطالعه شده را بپرسید. هنگامی‌که با یکی از دوستان و یا گروهی از دوستانتان مطالعه و مرور می‌کنید می‌توانید از نکاتی که آن‌ها استخراج کرده‌اند برای کسب نتیجه‌ی بهتر بهره ببرید.اما باید اشاره کرد که همه‌ی دانش آموزان نمی‌توانند به‌صورت گروهی درس بخوانند بلکه میزان کارایی آن‌ها در هنگام مطالعه شخصی بیشتر است.

در هنگام مطالعه زمان‌هایی را برای استراحت کوتاه اختصاص دهید؛

چون بسیاری از دانش آموزان درس خواندن را به‌عنوان یک امر اجباری می‌بینند طبیعی است که ذهن از مطالعه کردن اجتناب کرده و زود خسته شود.اگر در هنگام مطالعه به خود پاداش داده خواهید دید که میزان مطالعه مفید شما افزایش‌یافته و نتیجه‌ی بهتری کسب خواهید کرد. حداقل پاداش می‌تواند استراحت کوتاه مابین زمان درس خواندن باشد. 4ساعت متوالی مطالعه یک امر خسته‌کننده و غیرمفید است. معمولاً یک ساعت مطالعه و 5 الی 10 دقیقه استراحت همراه یک خوراکی لذت‌بخش می‌تواند تأثیر مثبتی بر کارایی مطالعه فرد داشته باشد.زمانی که حجم مطالب درسی برای مطالعه زیاد است حتماً آن‌ها را به بخش‌های کوچک‌تر تقسیم کنید چراکه این کار باعث هضم راحت‌تر مطالب خواهد شد. نکته مهم اینکه تمام تلاش خود را بکنید که از درس خواندن لذت ببرید نه اینکه آن را امری اجباری بدانید که باید در مدت‌زمان معینی تمام شود.


منبع:قلم چی

چگونه توانایی یادگیری خود را افزایش دهیم؟

آیا به‌سختی مطالعه می‌کنید و به‌دشواری می‌آموزید؟ آیا می‌خواهید روند مطالعه و یادگیری شما بهتر شود؟ اگر این مقاله را دنبال کنید دیگر در هنرِ مطالعه و آموختن مشکلی نخواهید داشت و در دنیای تحصیلی خود، در جاده‌ی موفقیت قرار خواهید گرفت.

* محیط اطراف خود را آماده کنید. اگر می‌خواهید در مدرسه مطالعه کنید باید خود را برای یک محیط کاملاً متفاوت با خودآموزی آماده کنید. این گام‌ها، راهنمایی‌های عمومی برای این است که بیاموزید چگونه بهتر مطالعه کنید؛ اما فقط مطالعه‌ی شخصی در یک محیط ساکت یا در خانه را شامل می‌شود که هیچ گونه مزاحمتی برای شما در آن محیط وجود ندارد. اگر در یک محیط دیگر قرار بگیرید، باید برخی گام‌ها را تغییر دهید. اگر از این راهنمایی‌ها استفاده کنید در محیط‌های آرام به طور قطع موفقیت خود را در یادگیری تضمین خواهید کرد.

* برای شروع، پس از ارزیابی محیطِ خود، وقت آن می‌رسد که کشف کنید کدام روش برای آموختن و مطالعه در این محیط، بهترین خواهد بود. حتی ممکن است بتوانید از تجربیات گذشته‌ی خود در این فرایند بهره ببرید.

* هرچند عوامل مزاحم جزئی باشند، باید با از بین بردن عوامل مزاحم خودتان را برای پیشرفت و حرکت رو به جلو آماده کنید. مراحل را با ارزیابیِ جسم خودتان آغاز کنید. آیا خیلی سرمایی یا گرمایی هستید؟ آیا اغلب خسته، استرسی، هیجان‌زده و آشفته، عصبی یا کسل هستید؟ کاغذی بردارید و هر چیزی را که ممکن است برای شما در زمان مطالعه آزاردهنده باشد بنویسید. اگر به مدرسه می‌روید، پیش از رفتن به مدرسه، نکاتی را که در مدرسه شما را آزار می‌دهند یادداشت کنید. وقتی لیست شما تکمیل شد، از مهم‌ترین عامل، شروع به رفع و برطرف کردن آن کنید. باید تمام عوامل مزاحم، حتی کم‌اهمیت‌ترین آن‌ها را از سر راهتان کنار بزنید. کوچ‌کترین عامل هم در میزان یادگیری شما اثرگذار است. سعی کنید هر عاملی را بدون اتلاف وقت از سر راه خود کنار بگذارید. اگر احساس می‌کنید همین الان نیاز دارید که دوش بگیرید، سریع این کار را انجام دهید. اگر احساس خواب‌آلودگی می‌کنید فوراً کمی بخوابید و استراحت کنید.  برای این‌که ذهنتان عملکرد بهتری ارائه دهد، باید اول عوامل مزاحم را بدون معطلی از بین ببرید.

* اکنون وقت آن رسیده که فرایند مطالعه را با هدفِ یادگیری آغاز کنید. حالا مغز شما مانند یک دوربین قدرتمند است. هر زمانی که کاری را انجام می‌دهید، مغز شما عکس‌های متعددی می‌گیرد و آن‌ها را برای آینده ذخیره می‌کند. مغز شما در هر ثانیه از اتفاقات مختلف، میلیون‌ها عکس می‌گیرد و ذخیره می‌کند. چیزی که شما به آن نیاز دارید این است که بر روی مطالبی که مطالعه می‌کنید تمرکز کنید. اگر این کار را به‌درستی انجام دهید می‌توانید پتانسیل یادگیری خود را تا 60 درصد افزایش دهید.

* عوامل مزاحم را کنار بگذارید و بر روی مطالب مهم و در یک محیط آرام، تمرکز کنید. اگر در کنارتان کامپیوتر روشن است اما برای کمک به یادگیری آن درس به آن نیازی ندارید، فوراً آن را خاموش کنید. تا جایی که امکان دارد در اتاقتان سکوت برقرار کنید. سعی کنید نور اتاقتان را به اندازه‌ای که برای مطالعه کافی باشد تنظیم کنید، نه کم‌تر، نه بیش‌تر. این مرحله بسیار مهم است؛ زیرا بر مسئله‌ی عدم تمرکز ذهنتان بر محیط تأکید دارد. صندلی مناسبی برای نشستن و مطالعه کردن انتخاب کنید. حتی اگر روی زمین یا تخت دراز می‌کشید سعی کنید این کار را تا زمانی که از نظر جسمی اذیت نمی‌شوید ادامه دهید. بهترین مکان برای مطالعه، اتاق شخصی شماست. تا حد امکان آن‌جا را از عوامل مزاحم خالی کنید و اتاقتان را ساکت نگه دارید.

* باید ذهن و جسمتان را آرام نگه دارید. درواقع رازِ آموختن همین است. لازم است در حدود 10 دقیقه فعالیت‌های آرام‌بخش داشته باشید. برای این‌که دقیقاً زمان را رعایت کنید می‌توانید از یک زمان‌سنج استفاده کنید. فعالیت آرام‌بخش می‌تواند دوش گرفتن باشد. لازم نیست کاملاً خود را بشویید. فقط در این زمان اجازه دهید تا آب شما را تسکین ببخشد. حتی می‌توانید به‌آهستگی در اتاقِ ساکتِ خود قدم بزنید یا کمی مطالعه‌ی غیر درسی داشته باشید. منظور از فعالیت‌های آرام‌بخش کارهایی است که نیاز به تمرکز خاصی ندارند و می‌توانید در مدت‌زمان 10 دقیقه آن‌ها را انجام دهید. وقتی فعالیتِ آرام‌بخشِ مناسب خود را پیدا کردید می‌توانید بارها و بارها در روزها‌ی مختلف آن را تجربه کنید.

* اکنون به سمت یادگیری حرکت کنید. وقتی 10 دقیقه را به آرام کردنِ خودتان اختصاص دادید، می‌توانید آرامش را کاملاً احساس کنید. شاید بر روی تخت‌تان دراز کشیده باشید و بر روی رهاسازی عضلات خود تمرکز کرده باشید. اگر این فعالیت را انتخاب می‌کنید باید از سرتان شروع کنید و کم‌کم به سمت تمرکز بر پاها پیش بروید. تمام عضلات بدنتان را رها و آزاد کنید و به خودتان اجازه دهید که به‌آرامی در تخت فرو بروید. وانمود کنید که به خوابی عمیق فرو رفته‌اید. اصلاً نیازی نیست حرکت کنید؛ فقط به‌آرامی تنفس کنید. پنج دقیقه از ده دقیقه را نیز به هوشیارسازی تمام عضلات‌تان اختصاص دهید. بعد از این‌که این مرحله به اتمام رسید یک لیوان آب بنوشید. قطعاً با این کار مغز شما احساسی متفاوت را تجربه خواهد کرد. به‌آرامی آب بنوشید و مطمئن باشید که می‌توانید یادگیری را شروع کنید.

* مرحله‌ی یادگیری: اکنون ابزار یادگیری‌تان را در اطراف خود آماده کنید و آموختن را آغاز کنید. نفس عمیق بکشید و بعد از آن بر روی مطلبی که می‌خواهید بیاموزید تمرکز کنید. تمام خطوط را بادقت بخوانید و به تمام قسمت‌های مهم مطلب توجه کافی داشته باشید. اگر این دستورالعمل را اجرا کنید، در آینده مطلبی را که آموخته‌اید به یاد خواهید آورد.

* مرحله‌ی تکرار: هر 15 دقیقه، توقف کنید و مطالبی را که طی این 15 دقیقه آموخته‌اید مرور کنید. اگر این کار برای‌تان امکان‌پذیر نیست، دست‌کم قسمت‌های مهمی را که زیر آن‌ها خط کشیده‌اید مرور کنید.

* مرحله‌ی رسیدن به هدف: بعد از این‌که مرحله‌ی یادگیری و تکرار به اتمام رسید، بلند شوید و کمی آهسته یا سریع بدوید یا هر کار دیگری را که فکر می‌کنید انجام دهید. در حال انجامِ این کارها می‌توانید اطلاعات را در ذهن خود مرور کنید، بدون آن‌که به کتاب نگاه کنید. به یاد داشته باشید که این یک مفهوم ساده است که مغز شما بیش‌تر دوست دارد مطالب مهم و اثرگذار را به خاطر بسپارد تا مطالب خسته‌کننده و بی‌اهمیت. برای مثال یک ببر از باغ وحش فرار می‌کند و شما را برای شکار کردن انتخاب می‌کند. این خاطره را بیش‌تر به یاد می‌آورید تا این‌که هفته‌ی پیش در وعده‌ی صبحانه چه غذایی خورده‌اید. مغز شما در لحظه‌ای که ببر به شما حمله می‌کند نسبت به زمانی که در حال صبحانه خوردن هستید، تمرکز بیش‌تری دارد و به‌سرعت در حال بررسی ابعاد موضوع است. درواقع رخ دادن اتفاقات مهم و تمرین دادنِ مغز برای توجه به جزئیات، ذهن ما را برای یادگیری تقویت می‌کند. به رخدادهای مهم فکر کنید یا بادقت به موزیک گوش کنید. هر دوی این کارها به شما اجازه می‌دهد وقتی گوش می‌دهید یا تمرکز می‌کنید، با اتفاقات احساس همبستگی کنید. یک روش خوب دیگر این است که به مدت پنج دقیقه یک بازی کامپیوتری انجام دهید. هر کاری که در وجود شما شور و هیجان ایجاد کند و سرعت همراه با دقت را در مغز شما فعال کند، باعث می‌شود حافظه‌ی شما بهتر شود و مطالب را سریع‌تر به یاد آورید. هم‌چنین، هر چه بیش‌تر مطالعه کنید، رفتارِ یادگیریِ خودتان را بهتر درمی‌یابید.

* مرحله‌ی دوباره‌کاری: وقتی مراحل را یک بار پشت سر هم انجام دادید و به مرحله‌ی یادگیری رسیدید، این مراحل را در هر جلسه به مدت یک یا دو ساعت انجام دهید و به ازای یک بار انجام دادنِ این مراحل، حدود 15 دقیقه به خودتان استراحت بدهید. وقتی در طول روز یک مرحله‌ی کامل را صرفاً به یادگیری یک مطلب جدید (منظور تست‌زنی یا مرور نیست) سپری کردید، حدود 4 ساعت به مغزتان استراحت بدهید. مغز شما نیاز دارد که آن مطلبِ جدید را مرتب‌سازی، سازمان‌دهی، پردازش و ذخیره کند.

* اگر بتوانید این نکات و مراحل را بدون کم و کاست اجرا کنید، می‌توانید در آموختن هر موضوعی موفق شوید، مطالبی را که آموخته‌اید سریع‌تر به یاد بیاورید و از آموختن و یادگیری لذت ببرید.  

منبع:قلم چی

چگونه تصمیمات مهم را سریع اتخاذ کنیم؟

وقتی بدانید ارزشهایتان چیست، گرفتن تصمیمات مهم دیگر سخت نخواهد بود.- روی دیزنی

آیا شده تا به حال با کسی در ماشین باشید و این سوال پیش بیاید که،

 

"دوست داری چه بخوریم؟"

 

"نمی دانم، تو چی دوست داری؟"

 

"منم نمی دانم، هر چی باشه خوبه."

 

"ساندویچ خوبه؟"

 

"نه الان حال برگر خوردن ندارم."


"هیچوقت نشده تا به حال تصمیم درستی بگیرم که کسی از آن خبردار شده باشد." - چارلی جونز

 

تصمیم گیری سریع در همه جنبه های زندگی اهمیت بسیار زیادی دارد. هر تصمیمی که می گیرید یک نتیجه به دنبال خواهد داشت. برای بعضی ها این فرایند تصمیم گیری بسیار سریع و بدون مشکل است. برای بعضی دیگر حتی اینکه صبح که می خواهند سر کار بروند چه بپوشند هم یک پروژه بسیار طولانی و خسته کننده می شود.


چرا تصمیم گرفتن سخت است

 

اگر پشت هر تصمیم گیری یک قدرت اعجاب آور باشد و تصمیماتی که می گیرید زندگی شما را شکل دهد، پس چرا تصمیم گرفتن اینقدر سخت است؟ یک متخصص این توضیح را ارائه می کند: "بعضی چیزهای دنیای مدرن-مثل گوشی موبایل و ایمیل-برای رشد رهبران سالم نیست. قبل از اینکه گوشی موبایل اختراع شود، اگر رئیس حضور نداشت، مسئولیت با مقام بعد از او بود. این تصمیم یا درست بود یا غلط اما باید مسئولیت را قبول می کردید. با همین کارها بود که آموزش می دیدید و رشد می کردید. الان دیگر خیلی راحت زنگ می زنند و از رئیس می پرسند که چه بکنند. رئیس های کارکشته و قدیمی تر معمولاً به کارمندانشان می گویند فقط وقتی به آنها زنگ بزنند که دیگر کار از کار گذشته است نه قبل از آن."

 

باید بگویم من هم با عقیده این متخصص موافقم. مسئولیت تصمیم گیری باید روی تصمیم گیرنده باشد. اگر تصمیم گیرنده محکمی نباشید، بهترین کاری که برای بهتر شدن و تقویت خود می توانید بکنید این است که شروع به گرفتن تصمیمات مربوط به خود کنید. البته گفتن این خیلی ساده تر از عمل کردن به آن است. عوامل زیادی از تصمیم گیری افراد جلوگیری می کند که در زیر به آنها اشاره می کنیم.

 

ترس از شکست - یکی از دلایلی که چرا فرایند تصمیم گیری برای بعضی افراد اینقدر دشوار شده است به خاطر عواقب و نتایج سخت آن تصمیم می باشد. فرد نمی خواهد با نتیجه آن تصمیم روبه رو شود.

 

ترس از مسئولیت - بعضی ها نمی خواهند اگر تصمیمشان اشتباه باشد مسئولیت آنچه اتفاق می افتد را گردن بگیرند.

 

فقدان تجربه - وقتی در کودکی نتوانسته باشید برای خود تصمیمات بزرگ یا حتی کوچک بگیرید، توانایی تصمیم گیری در بزرگسالی را هم نخواهید داشت.انتخاب های زیاد - داشتن انتخاب های خوب زیاد فرایند تصمیم گیری را دشوار می کند.

 

 محاسبات در مقابل احساسات

 

بیشتر مردم فکر می کنند که همه تصمیمات باید برحسب آنچه احساس می کنند گرفته شود. زمان هایی هست که تصمیم گیری براساس احساسات درست ترین روش بود. تصمیم گیری براین اساس فوایدی دارد. یکی از مزیت های آن سرعت عمل است. از روی احساس تصمیم گرفتن نیاز به هیچ حساب کتابی ندارد.

 

چند وقت پیش در یک جلسه آموزشی سمینار بودم که در آن پیتزا سرو می شد. وقتی همه به صف شدند و تکه های پیتزایمان را برداشتیم من متوجه دو دسته متفاوت از افراد شدم. بعضی ها به سمت جعبه های پیتزایی می رفتند که روی پیتزا مطابق میل و ذائقه شان بود. یک نگاه سریع می انداختند و بعد تکه ای که نزدیکتر به آنها بود را بر می داشتند. بعضی های دیگر به دقت به تکه های پیتزا نگاه می کردند و در ذهنشان حساب کتاب می کردند که کدام تکه کوچکتر است و آن تکه کوچکتر را برمی داشتند.

 

بااینکه برای آنهایی که در صف پشت آنها قرار داشتند اینکار کمی خسته کننده بود اما مشخص بود که تصمیم گیری آنها فقط از طریق شهود نیست. احتمالاً محتوی چربی، سدیم یا کربوهیدرات های هر پیتزا بر تصمیم آنها اثر داشته و باعث شده که به سمت پیتزاهای بزرگتر نروند. در برخی موارد، آن تصمیماتی که براساس حساب کتاب باشد تصمیمات بهتری هستند.

 

از طرف دیگر اگر همه تصمیم گیری ها براساس حساب کتاب باشد درست به اندازه تصمیمات صرفاً احساسی بد خواهد بود. اگر بخواهید شغلی را که 4 سال آینده تان را می خواهید با آن بگذرانید را انتخاب کنید، ممکن است همه عوامل به نظرتان بسیار مهم برسند. شما باید تصمیم بگیرید که یک متخصص مالی شوید یا به کلاس آشپزی بروید. ممکن است برآورد کنید که می توانید براساس مهارت های کنونیتان، طول مدت آموزش، و درآمد شروع یک متخصص مالی تا یک متخصص آشپزی، یک متخصص مالی شوید.

 

ممکن است نتیجه گیری کنید که بهترین تصمیم براساس محاسباتتان این است که تخصص مالی را پیش بگیرید. بعد ممکن است با خودتان بگویید، "صبر کن، من اصلاً دوست ندارم یک متخصص مالی شوم." بااینکه محاسباتتان شما را به یک سمت می کشاند اما علایقتان به سمت نقطه مخالف آن هدایتتان می کند.

 

بهترین راه برای شروع گرفتن تصمیمی که می خواهید با آن زندگی کنید این است که چند سوال مهم از خودتان بپرسید.

 

- آیا همه اطلاعات لازم برای گرفتن یک تصمیم درست را دارم؟

 

- چه انتخاب هایی پیش روی من است؟

 

- اگر تصمیم نادرست بگیرم چه می شود؟

 

- اگر تصمیمی که می گیرم نادرست باشد چه احساسی خواهم داشت؟

 

- آیا تابه حال لازم بوده در گذشته تصمیم مشابهی بگیرم؟ اگر اینطور است، نتیجه آن چه بوده؟

 

- ادراک و شهود من در این باره چه میگوید؟

 


گرفتن تصمیم

 

کسانیکه قادرند سریع تصمیمات درست بگیرند در همه مراحل زندگیشان با ارزش تلقی می شوند. در بیزنس کسانیکه می توانند تصمیمات درست بگیرند رهبران بهتر و تواناتری به شمار می روند. در فوتبال بازیکنان خط حمله مهمترین موقعیت را دارند چون تصمیم گیری نهایی با آنها است. حتی در خانه خودتان هم می بینید که کسی که اکثر تصمیمات را می گیرد کسی است که امور خانه را برعهده می گیرد. داشتن مهارت تصمیم گیری صحیح ارزش بسیار بالایی در زندگی دارد.

 

"... وقتی باید تصمیم سریعی بگیرید و می دانید که این احتمال وجود دارد که این تصمیم اشتباه باشد، بدترین کاری که می توانید بکنید این است که بنشینید آنجا و بترسید و امیدوار باشید." -- استیون ییتس


ارزشهای خود را بشناسید - وقتی چیزهایی که برایتان ارزشمند هستند را بشناسید، تصمیماتتان ساده تر خواهند شد. اگر به خانواده تان بیشتر از پول ارزش می گذارید آنوقت تصمیم اینکه کاری انتخاب نکنید که زمان استراحتتان کنار خانواده را نگیرد بسیار ساده تر به ذهنتان خواهد رسید. رمز کار اینجا این است که درمورد چیزهایی که برایتان ارزشمند است با خودتان صادق باشید. روی دیزنی، برادر والت دیزنی که در سالهای اخیر امور مالی دیزنی را اداره می کرد، می گوید، "وقتی بدانید ارزشهایتان چیست، تصمیم گرفتن دیگر سخت نخواهد بود."

 

اطلاعات - تا می توانید سریع درمورد مسئله موردنظر اطلاعات جمع کنید. ممکن است بخواهید از کسی اطلاعات بگیرید اما وقتی تصمیمی آینده شما را تعیین می کند فقط روی توصیه های آنها تکیه نکنید. درعوض برای گرفتن تصمیمتان از اطلاعات آنها استفاده کنید.

 

آرام باشید - حفظ آرامش و خونسردی یکی از بهترین چیزهایی است که می توانید در تصمیم گیری های مهم داشته باشید. تصمیم گرفتن در آرامش مطمئناً خیلی بهتر خواهد بود چون قادر خواهید بود همه اطلاعات لازم را به خوبی بررسی کرده و احساسات گمراه کننده و نامربوط را از خودتان دور کنید.

 

"بعضی وقت ها مهم نیست از کدام طرف حصار پایین می پرید. مهم همان پایین پریدن است! بدون تصمیم گیری قادر به پیشرفت نخواهید بود." - جیم ران

 

شجاعت می خواهد - تصمیم گیری سریع شجاعت می خواهد. اینکه بتوانید سریع فکر کنید و با نشانه های احتمالی یک تصمیم گیری نادرست کنار بیایید نیازمند شجاعت است. با گرفتن سریع تصمیمات کوچک از روی غریزه شروع کنید و بعد نتیجه را بررسی کنید. با یاد گرفتن اینکه برای هر موقعیت کوچکی که در آن هستید تصمیم بگیرید و بعد بررسی نتیجه آن قدم اول را بردارید.

 

نتیجه دلخواهتان را بشناسید - مهمترین دلیل برای گرفتن یک تصمیم در قدم اول این است که نیاز به یک نتیجه خاص است. مشکلی که معمولاً طی فرایند تصمیم گیری اتفاق می افتد این است که نتیجه دلخواه به طور کامل واضح نیست. باید بدانید که می خواهید تصمیمتان به چه نتیجه ای منتهی شود.

 

یاد بگیرید با تصمیماتتان زندگی کنید - باید یاد بگیرید که تصمیمات بد را پشت سر بگذارید. وقتی تصمیمتان نتیجه ای که می خواهید را در بر داشت جشن بگیرید و از تصمیمات بدتان هم درس بگیرید. خیلی وقتتان را صرف تصمیمات بدتان نکنید و سعی کنید آنها را از فکرتان بیرون بیندازید و بعد به عقب برگردید و ببینید چطور می توانید تصمیم را مدیریت کنید که بهترین نتیجه را به دنبال داشته باشد.

 

استیو ییتس در مجله شانس گفته است، "تاجران موفق وقت زیادی را صرف اندوه خوردن برای تصمیمات گذشته نمی کنند. اگر تصمیمی اشتباه از آب درآمد از آن سریع می گذرند. پس وقتی قرار است تصمیمی را سریع بگیرید و میدانید این امکان وجود دارد که اشتباه از آب دربیاید، بدترین کاری که می توانید بکنید این است که بنشینید همانجا و بترسید و امیدوار باشید. باید محکم باشید، جلو بروید و انجامش دهید."

 

گرفتن تصمیمات مهم در زمان کم نیاز به قدرت و کنترل بیشتر در زندگیتان دارد. همچنین به این معناست که این فرصت را خواهید داشت که اطمینان دیگران را جلب کنید. اینکه بتوانید تصمیمات مهم بگیرید زندگی و کارتان را بهتر خواهد کرد. تصمیم گیری مهارتی است که برای موثر بودن در زندگی باید یاد بگیرید و وقتی دینامیک های تصمیم گیری را یاد بگیرید و چیزهایی که یاد گرفته اید را در زندگیتان پیاده کنید درست در مسیر موفقیت افتاده اید.

منبع: قلم چی

نظریه یادگیری مغز محور و ارتباط آن با موفقیت تحصیلی

اساس نظریه‌ی یادگیری مغز محور مبتنی بر واقعیت توانایی یادگیری انسان ها است.

طبق نظریه‌ی یادگیری مغز محور، سه روش آموزشی مطرح می‌گردد.

الف: روش غوطه‌ورسازی: در این روش عامل اصلی یادگیری را، کیفیت طراحیِ محیط یادگیری می‌دانند. غوطه‌ورسازی یا همان  شرایطِ غنی یادگیری به این معنی است که فضای آموختن باید خالی از عوامل تنش و اضطراب باشد.

چگونگی بهره‌گیری از روش غوطه‌ورسازی در یادگیریِ تحصیلی به این شکل است که ابتدا باید مطالب درسی را با استفاده از توضیحات تشریحی کامل، تصاویر و نمودارهای مرتبط با مطالب درسی و با تأکید بر بیان ساده در متن غنی‌سازی نمود. در واقع در گام اول ایجاد جذابیت برای آموختن نقش مهمی برای مراحل یادگیری خواهد داشت.

در گام بعدی، استفاده از مثال‌ها و یا حل کردن تست‌ها باید فارغ از چالش و استرس در توانایی یا عدم توانایی حل کردن باشد. به عبارت دیگر بپذیریم که هدف از حل مثال یا تست، آموختن کاربردی است نه مچ‌گیری و ایجاد چالش و اضطراب ذهنی.

 پس باید تمرکزتان را بر آموختن نکته‌های موجود در پاسخ قرار دهید و نه صرفا نگرانی از عدم توانایی انتخاب پاسخ صحیح. چرا که در این حالت حتی اگر پاسخ صحیح را هم انتخاب کرده باشید، باز هم ممکن است نکته‌های ریز و مهم را نادیده بگیرید. نتیجه اینکه توضیحات تشریحی سئوالات را جدی بگیرید و درمورد دلایل پاسخ‌های صحیح و غلط بیشتر بحث کنید.

ب: روش آرمیدگی هشیار: این روش به منظور از بین بردن ترس یادگیرنده و ایجاد ترغیب در آموختن پیشنهاد می‌شود. روش کار بسیار ساده است. زمانی که به حل تمرین و به‌خصوص تست می‌پردازید سعی کنید در مورد دلایل غلط بودن پاسخ‌های نادرست با خودتان به بحث بنشینید. در واقع به جای این‌که تمرکز و وقت خود را بر روی پیدا کردن پاسخ صحیح قرار دهید، سعی کنید با پیدا کردن دلایل غلط بودن پاسخ‌های نادرست، عمق یادگیری و نکته‌سنجی در یادگیری را افزایش دهید. با این روش خلاقیت حل مسأله را در ذهنتان چندین برابر افزایش خواهید داد. به طوری که علیرغم تغییر سوالات، توانایی حل مسائل در ذهنتان باقی می‌ماند.

ج: روش پردازش فعال: در این روش به یادگیرنده فرصت داده می‌شود تا اطلاعات دریافتی خود را تثبیت کرده و به درونی‌سازی آن‌ها بپردازد.

به بیان ساده‌تر روش پردازش فعال همان زمانی است که دانش‌آموز در برنامه‌ی شخصی خود زمانی را برای ارتقای تسلط بر مباحث درسی با استفاده از حل کردن تست‌های مبحثی بیشتر قرار می‌دهد. فراموش نکنیم که  تحلیل آزمون و بررسی دلایل پاسخ‌های اشتباه به سوالات آزمون در این روش ظهور و بروز ویژه‌ای دارد. به نوعی که در این روش، باتوجه به آگاهی از مباحث و یا حتی بلد بودن آن‌ها، بررسی دام‌های آموزشی و عادت‌های اشتباهی همانند عجله کردن در پاسخ‌دهی به سوالات، کامل حل نکردن مساله، دقت نکردن در خواندن صورت سوال و... به مرور زمان از بین رفته و موجب تقویت فعال‌سازی پردازش آموخته‌های درسی می‌شود.

منبع: قلم چی

سخنرانی ریچارد فاینمن در هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل

متنی که پیش رو دارید متن سخنرانی «ریچارد فاینمن»  فیزیکدان نامی معاصر است که در هنگام دریافت جایزه ی نوبل فیزیک در سال 1965 میلادی در میان جمعی از دانشمندان ایراد کرده است. فاینمن و همکارانش، «جولین شوینگر» از آمریکا و «سین ایتیروتومونگا» از ژاپن، به خاطر ایجاد اولین یگانگی موفقیت آمیزِ نسبیت خاص و مکانیک کوانتومی موفق به دریافت این جایزه گشتند.

این نظریه که «الکترودینامیک کوانتومی (QED)» نام دارد، برحسب معیارهای امروزی در عرصه ی کوچکی سهم داشت و تنها برهم کنش های فوتون و الکترون را مورد بررسی قرار می داد (نیروهای هسته ای قوی و ضعیف و به طریق اولی گرانی را شامل نمی شد). اما این اکتشاف که پس از سال ها ناامیدی به ثمر رسید، اولین پیشرفت اساسی در زمینه ی یگانگی نسبیت خاص و مکانیک کوانتومی بود.

فاینمن فیزیکدان شوخ طبعی بود و از شیرین کاری های او باز کردن در گاوصندوق ها بود که در این کار مهارت خارق العاده ای داشت! همچنین او به خاطر توانایی اش در انتقال مفاهیم پیچیده ی فیزیک به زبان ساده به دانشجویان مشهور است. وی در سخنرانی اش درباره ی این سؤال که «علم چیست؟» و حواشی آن صحبت می کند و سعی کرده است که ذات علم را توصیف کند.

متن سخنرانی :

خُب، به نظر شما علم چیست؟ عقل سلیم می گوید که شما معلم های علوم جواب این سؤال را خیلی خوب می دانید. اگر هم احیاناً جوابش را نمی دانید، در همه ی کتاب های راهنمای معلمِ کتاب های درسی درباره ی این مسئله به اندازه ی کافی بحث شده است. در این صورت، من چه می توانم بگویم؟

حالا که این طور است، دلم می خواهد برایتان تعریف کنم که چطور یاد گرفتم که علم چیست. چیزی را که برایتان تعریف می کنم ممکن است کمی بچگانه به نظر برسد، چون آن را موقعی که بچه بودم یاد گرفتم و از همان اول در خونم بود. شاید فکر کنید می خواهم بهتان یاد بدهم که چطور درس بدهید؛ من اصلا و ابدا چنین قصدی ندارم. فقط می خواهم با گفتن اینکه چطور آن را یاد گرفتم، به شما بگویم که علم چیست.

راستش را بخواهید، یاد دادنش کار پدرم بود و به زمانی برمی گردد که مادرم من را حامله بود! البته این حرف ها را بعداً شنیدم، چون آن موقع از صحبت هایشان بی خبر بودم! پدرم می گفت : «این بچه اگر بزرگ شود یک دانشمند درست و حسابی می شود!»

چطور این حرف درست از آب درآمد؟ او هیچ وقت به من نگفت که باید حتما یک دانشمند بشوم. خودش که اصلاً دانشمند نبود؛ یک تاجر بود، مدیر فروش در شرکتی که لباس های یک شکل تولید می کرد. ولی تا دلتان بخواهد عاشق علم بود و زیاد می خواند. موقعی که خیلی کوچک بودم و هنوز در صندلی بچه غذا می خوردم، بعد از شام پدرم با من بازی می کرد. او تعداد زیادی کاشی های ریزِ کف حمام آورده بود. من آنها را روی هم می چیدم و این اجازه را داشتم که آخری را فشار بدهم تا ببینم چطوری همه چیز فرو می ریزد. خُب، تا اینجا اوضاع روبه راه بود. بعداً بازی ما پیشرفته تر شد. کاشی ها رنگارنگ بودند و این دفعه من باید یک کاشی سفید، دو کاشی آبی، یک کاشی سفید، دو کاشی آبی و همین طور تا آخر روی هم می چیدم. من دوست داشتم یک کاشی آبی بگذارم، اما نمی شد؛ حتماً باید دو تا می گذاشتم. حالا دیگر فکر کنم متوجه کلک پنهان این بازی شده اید : اول بچه را گرفتار بازی می کنید، بعد آرام آرام چیزهایی را که ارزش آموزشی دارند به او تزریق می کنید!

خُب، مادرم زن حساسی بود و متوجه این کوشش های موذیانه شد و گفت : «مل! لطفاً بگذار اگر بچۀ بیچاره دلش می خواهد کاشی آبی بگذارد.» پدرم هم می گفت : «نه! دلم می خواهد متوجه طرح ها بشود. این پایین ترین سطح ریاضی است که می توانم بهش یاد بدهم.»

اگر هدفم این بود که بهتان بگویم «ریاضی چیست؟»، تا حالا باید گرفته باشید : ریاضی پیدا کردن طرح هاست. آموزشِ او برایم خیلی مؤثر بود. اولین کسب موفقیت از این آموزش، موقعی بود که به مهد کودک رفتم. ما در مهد کودک چیزهایی را می بافتیم. به ما می گفتند کاغذهای رنگی را مثل نوارهای عمودی ببافیم و از بافتن آنها طرح هایی به دست بیاوریم. (الان دیگر از این کارها نمی کنند؛ می گویند برای بچه خیلی سخت است.) معلم مهد به قدری از کار من تعجب کرد که نامه ای به خانه فرستاد و اعلام کرد که این یک بچه ی استثنایی است، چون قبل از بافتن می تواند تجسم کند که طرحش چه شکلی می شود و بلد است طرح های پیچیده و شگفت انگیز درست کند! معلوم می شود که بازی کاشی برای من خیلی مؤثر بود.

حالا می خواهم درباره ی تجربه های ریاضی ام در نوجوانی حرف بزنم. چیز دیگری که پدرم گفت و من نمی توانم آن را کامل و خوب توضیح بدهم، این بود که نسبت محیط به قطر همه ی دایره ها همیشه بدون توجه به اندازه ی آنها مساوی است. این نظر به عقیده ی من اصلاً بدیهی نبود، ولی این نسبت یک خصوصیت جالب داشت : یک عدد خیلی جالب و عجیب و غریب به نام پی. درباره ی این عدد معمایی وجود داشت که من در نوجوانی اصلاً نمی توانستم بفهمم. اما خیلی جالب بود و به همین خاطر همه جا دنبال پی بودم. بعدها زمانی که در مدرسه یاد گرفتم چطور می شود اعداد کسری را به اعشاری تبدیل کرد و چطور سه و یک هشتم برابر 3,125 می شود، یکی از دوستانم نوشت که این عدد مساوی پی است، یعنی نسبت محیط به قطر دایره. معلممان آن را به 3,1416 تصحیح کرد. این قصه ها را می گویم تا روی یک نکته تأکید کنم : برای من مهم نبود که خود عدد چه است، مهم این بود که درباره ی این عدد معما و شگفتی وجود داشت. بعداً وقتی در آزمایشگاه آزمایش می کردم -منظورم آزمایشگاه شخصی ام است که در آن برای خودم می پلکیدم و رادیو و وسایل مختلف درست می کردم-  آرام آرام با استفاده از کتاب ها و دستورالعمل ها کشف کردم که در الکتریسیته فرمول ها و روابطی وجود دارند که جریان، مقاومت و... را به هم ربط می دهند. یک روز با نگاه کردن به کتاب فرمول ها، فرمولی برای بسامد یک مدار تشدیدی کشف کردم که به صورت خودالقایی عمل می کرد و C ظرفیت خازنِ آن بود. آن میان، سروکله ی پی هم پیدا شده بود. ولی دایره کجا بود؟ هان؟

دارید می خندید؟ ولی من آن موقع خیلی جدی بودم . پی یک چیزی بود که به دایره مربوط می شد و حالا آنجا از مدار الکتریکی سر درآورده بود. شماها که دارید می خندید اصلاً می دانید سر و کلۀ پی از کجا پیدا می شود؟!

من عاشق این موضوع شده بودم. دنبال جواب آن می گشتم و همیشه هم به آن فکر می کردم. بعداً فهمیدم که پیچه ها به شکل دایره ساخته می شوند. شش ماه بعد یک کتاب پیدا کردم که خودالقاییِ پیچه های دایره ای و مربعی را داده بود و در پی همه ی فرمول ها وجود داشت. باز فکر کردم و فهمیدم که پی به پیچه های دایره ای مربوط نیست. حالا کمی بهتر آن را می فهمم، ولی ته دلم هنوز نمی دانم دایره کجاست و پی از کجا سر درآورده است.

آن وقت ها که خیلی جوان بودم -یادم نمی آید چند سالم بود- واگنی داشتم که یک توپ در آن بود و من آن را می کشیدم. حین کشیدن، متوجه موضوعی شدم. پیش پدرم رفتم و به او گفتم : «وقتی واگن را می کشم توپ عقب می رود، ولی وقتی با واگن می دوم و می ایستم توپ جلو می رود. چرا؟ چه جوابی می دهی؟» گفت : «هیچ کس دلیل این را نمی داند، با اینکه این یک موضوع کلی است و همیشه هم اتفاق می افتد. هر چیزی که حرکت می کند می خواهد که به حرکت خودش ادامه بدهد، هر چیز ساکنی هم دلش می خواهد وضعیت خودش را حفظ کند و ساکن بماند. اگر خوب نگاه کنی، می بینی که وقتی از حالت سکون شروع به حرکت می کنی توپ عقب نمی رود، بلکه یک کمی هم جلو می رود، ولی نه با سرعت واگن. به خاطر همین، قسمت عقب واگن به توپ می خورد. این اصل را اینرسی می گویند.» من دویدم تا قضیه را امتحان کنم و البته توپ اصلاً عقب نمی رفت.

پدر بین «آنچه می دانیم» و «اسمی که برایش می گذاریم» خیلی فرق قائل بود. دربارة اسم ها و واژه ها یک داستان دیگر برایتان تعریف می کنم. من با پدر روزهای آخر هفته برای گردش به جنگل می رفتیم و آنجا چیزهای خیلی زیادی درباره ی طبیعت یاد می گرفتیم. دوشنبه ها، با بچه ها توی مزرعه بازی می کردیم. یک بار پسری به من گفت : «آن پرنده را می بینی که روی چمن ها نشسته است؟ اسمش چیست؟» گفتم : «هیچ چیز از آن نمی دانم!» برگشت و گفت : «اسمش باسترک گلوقهوه ای است. پدرت به تو چیزی یاد نداده است؟»

توی دلم به او خندیدم. پدر قبلاً به من یاد داده بود که اسم، هیچ چیز دربارة آن پرنده به من یاد نمی دهد. او به من یاد داده بود که : «آن پرنده را می بینی؟ اسمش باسترک گلوقهوه ای است. توی آلمان بهش هالتسِن فلوگل می گویند و در چین چونگ لینگ. ولی اگر تو همۀ اسم های آن پرنده را هم بدانی، هنوز چیز زیادی درباره ی آن پرنده نمی دانی. فقط می دانی که مردم آن را چه صدا می کنند. ولی باسترک آواز می خواند و به جوجه هایش یاد می دهد که چطوری پرواز کنند و در تابستان کیلومترها پرواز می کند و هیچ کس هم نمی داند که از کجا راهش را پیدا می کند.» و خیلی چیزهای مشابه این. تفاوتی اساسی وجود دارد بین اسم یک چیز و آن چیزی که واقعاً وجود دارد.

حالا که بحث به اینجا رسید، دلم می خواهد چند کلمه درباره ی واژه ها و تعاریف برایتان بگویم. بنابراین، بحث را به طور موقت قطع می کنم. یاد گرفتن واژه ها خیلی لازم است، اما این کار علم نیست. البته منظور من این نیست که چون علم نیست نباید آن را یاد بدهیم. ما درباره ی این که چه چیزی را باید یاد بدهیم حرف نمی زنیم؛ درباره ی این بحث می کنیم که علم چیست. این که بلد باشیم چطور سانتی گراد را به فارنهایت تبدیل کنیم علم نیست. البته دانستنش خیلی لازم است، ولی دقیقا علم نیست. برای صحبت کردن با همدیگر باید واژه داشته باشیم، کلمه بلد باشیم و درست هم همین است. ولی خوب است بدانیم که فرق «استفاده از واژه» و «علم» دقیقا چیست. در این صورت، می فهمیم که چه وقت ابزار علم مثل واژه ها و کلمه ها را تدریس می کنیم و چه وقت خود علم را یاد می دهیم.

برای آموزش من، پدرم با مفهوم انرژی ور می رفت و کلمه را پس از این که ایده ای دربارة آن به دست می آوردم به کار می برد. کاری را که می کرد خوب یادم هست. یک روز به من گفت : «سگ عروسکی حرکت می کند، چون خورشید می تابد.» من جواب دادم : «نه خیر هم! حرکت آن چه ربطی به تابیدن خورشید دارد؟ سگ برای این حرکت می کند که من کوکش کرده ام.» پدر گفت : « ... و واسه ی چی، دوست من، می توانی فنرش را کوک کنی؟» گفتم : «چون غذا می خورم.» پرسید : «چی می خوری دوست من؟» جواب دادم : «گیاهان را.» دوباره پرسید : « ... و گیاهان چطوری رشد می کنند؟» گفتم : گیاهان رشد می کنند چون خورشید می تابد.»

و همین طور سگ. درباره ی بنزین چه؟ انرژی ذخیره شده ی خورشید که گیاهان آن را گرفته اند و در زمین ذخیره شده است. همه ی مثال های دیگر هم به خورشید ختم می شود. همه ی چیزهایی که حرکت می کنند، حرکتشان به خاطر تابیدن خورشید است. همین طور ارتباط یک منبع انرژی با منبع دیگر روشن می شود و دانش آموز دقیقا می تواند آن را تکذیب کند : «فکر نکنم به خاطر تابیدن خورشید باشد.» و به این ترتیب بحث شروع می شود. این هم یک مثال از فرق بین تعریف ها-که البته لازم هستند و علم است.

در پیاده روی هایی که در جنگل با هم داشتیم چیزهای زیادی یاد گرفتم. درباره ی پرندگان، مثالی را پیش از این طرح کردم، ولی باز یک مثال از پرنده های جنگل می آورم. پدرم به جای نام بردنِ آن ها می گفت : «نگاه کن! می بینی که پرنده ها خیلی به پرهایشان نوک می زنند. فکر می کنی برای چی به پرهایشان نوک می زنند؟» حدس زدم که پرهایشان ژولیده شده اند و پرنده می خواهد با این کار آن ها را مرتب کند. گفت : «خب، فکر می کنی پرها کِی نامرتب می شوند؟ یا چطوری ژولیده می شوند؟» گفتم : «قبل از این که پرواز کنند و این طرف و آن طرف بروند، پرهاشان مرتب است، ولی وقتی پرواز می کنند پرها به هم می ریزند و ژولی پولی می شوند.» گفت : «پس حدس می زنی وقتی پرنده از پرواز برگشته است باید بیشتر به پرهایش نوک بزند تا موقعی که فقط مدتی برای خودش این طرف و آن طرف راه رفته و آنها را مرتب کرده است. خبُ بگذار ببینیم.» یک مدت نگاه کردیم و پرنده ها را پاییدیم. معلوم شد که پرنده ها، خواه روی زمین راه بروند یا از پرواز برگشته باشند، یک اندازه نوک می زنند. پس حدس من غلط بود. پدرم گفت پرنده به این علت به پرهایش نوک می زند که شپش دارد. پوسته ی کوچکی از ریشۀ پرِ پرنده خارج می شود که خوراکی است و شپش آن را می خورد. از بین پاهای شپش مومی خارج می شود که غذای کرم های کوچکی است که آنجا زندگی می کنند. این غذا برای کرم خیلی زیاد است و نمی تواند آن را خوب هضم کند. بنابراین، از بدنش مایعی بیرون می آید که شکر زیادی دارد و موجود خیلی کوچولویی از آن شکر تغذیه می کند و... .

چیزی که گفتم درست نیست، ولی روح مطلب درست است. در این مورد، من اولین چیزی که درباره ی انگل ها یاد گرفتم این بود که یکی از آنها روی یکی دیگر زندگی می کند. دوم این که هر جایی در دنیا منبعی از چیزی وجود دارد که قابل خوردن است و می تواند باعث ادامه ی زندگی شود. یعنی موجود زنده ای پیدا می شود که از آن استفاده کند و هر چیز کوچکی که باقی می ماند یک موجود دیگر آن را می خورد.

نتیجه ی این مشاهده، حتی اگر به نتیجه گیری درست و حسابی هم نرسد، گنجینه ای از طلاست! باور کنید که نتیجه ی بسیار جالبی است. فکر کنم خیلی مهم است -دست کم از نظر من- که اگر می خواهید به مردم دیدن و آزمایش کردن را یاد بدهید، به آن ها نشان بدهید که از این کارها چیز قابل توجهی بیرون می آید. آن موقع بود که یاد گرفتم علم چیست. علم حوصله بود؛ علم شکیبایی بود. اگر نگاه می کردید و مواظب بودید، توجه می کردید و حواستان جمع بود، چیز خوبی گیرتان می آمد، اگرچه نه همیشه.

در جنگل چیزهای دیگری هم یاد گرفتم. ما به جنگل می رفتیم، چیزهای زیادی می دیدیم و درباره ی آن ها با هم حرف می زدیم. راجع به گیاهان، مبارزه ی آن ها برای نور، اینکه چگونه تلاش می کنند تا ارتفاع بیشتری بالا بروند و مشکل بالا بردن آب به ارتفاع بیش از 10 تا 12 متر را حل کنند، گیاهان کوچکی که دنبال نور کمی بودند و این که نور چطور از آن بالا به لای برگ ها نفود می کرد... .

یک روز بعد از دیدن همه ی این ها، پدرم دوباره مرا به جنگل برد و به من گفت : «در تمام مدتی که به جنگل نگاه می کردیم، فقط نصف آن چیزی را که اتفاق می افتاد می دیدیم. دقیقا نصف!» گفتم : «منظورت چیست؟» گفت : «ما فقط می دیدیم که چیزها چگونه رشد می کنند. ولی برای هر رشد باید به همان اندازه مرگ و فروپاشی هم وجود داشته باشد، وگرنه مواد همیشه مصرف می شوند. درخت های خشک شده با تمام موادی که از هوا، زمین و جاهای دیگر گرفته اند، آنجا افتاده اند. اگر این مواد به هوا یا زمین برنگردند هیچ چیز جدید دیگری به وجود نمی آید، چون مواد لازم وجود ندارند. به همین علت، باید به همان اندازه، فروپاشی هم وجود داشته باشد.»

از آن به بعد ما در گردش هایمان در جنگل کُنده های پوسیده را می شکستیم و موجودات ریز و قارچ های بامزه ای را می دیدیم که رشد می کردند. او نمی توانست باکتری ها را به من نشان بدهد، ولی اثر نرم کننده ی آن ها را به من نشان می داد. می دیدیم که چطور جنگل مدام دارد مواد را به یکدیگر تبدیل می کند. چیزهای خیلی زیادی وجود داشت. وصف چیزها به روش های عجیب و غریب. شاید هم فکر کنید که سرانجام چیزی عاید پدرم شد.

 من به MIT رفتم و بعد به پرینستون. به خانه که برگشتم، پدرم گفت : « همیشه دلم می خواست چیزی را بدانم که هیچ وقت ازش سر در نیاوردم. خبُ پسر جان! حالا که علوم را بهت یاد داده اند، می خواهم آن را برایم روشن کنی.» گفتم : «بله» گفت : « تا آنجایی که می فهمم، می گویند نور وقتی از اتم گسیل می شود که اتم از یک حالت به حالت دیگر می رود؛ از حالت برانگیخته به حالتی با انرژی کمتر.» گفتم: «درست است.» گفت : «و نور نوعی ذره است: فوتون. فکر می کنم به آن فوتون می گویند» گفتم : «بله» ادامه داد : «پس اگر فوتون موقعی که اتم از حالت برانگیخته به حالت پایین تر می رود از آن بیرون بیاید، باید در حالت برانگیخته در اتم وجود داشته باشد.» گفتم : «خُب، نه!» گفت : «خُب، پس چطوری توجیه می کنی که فوتون می تواند از اتم بیرون بیاید بدون اینکه در حالت برانگیخته در آن باشد؟» چند لحظه فکر کردم و گفتم : «متأسفم، نمی دانم و نمی توانم توجیهش کنم.»

بعد از آن همه سال که سعی کرده بود چیزی را به من یاد بدهد، از این که به نتیجه ای چنین ضعیف رسیده بود خیلی ناامید شد. داشتن گنجینه ای از انبوه معلومات که بتواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود چیز جالبی است. اما یک آفت بزرگ دارد : امکانش هست که ایده هایی که منتقل می شوند زیاد برای نسل بعدی مفید نباشند. هر نسلی ایده هایی دارد، اما این ایده ها لزوماً مفید و سودمند نیستند. زمانی می رسد که ایده هایی که به آرامی روی هم تل انبار شده اند، فقط یک مشت چیزهای عملی و مفید نباشند؛ انبوهی از تعصبات و باورهای عجیب و غریب هم در آنها وجود داشته باشند.

بعد از آن، راهی برای دوری از این آفت کشف شد و آن راه، تردید در مورد چیزی است که از نسل گذشته به ما منتقل شده است. جریان از این قرار است که هر کس به جای اطمینان به تجربیات گذشته، تلاش کند تا موضوع را خودش تجربه کند و این است آنچه «علم» نامیده می شود؛ نتیجه ی اکتشافی که ارزش امتحان کردنِ دوباره با تجربه ی مستقیم را دارد، و نه اطمینان به تجربه ی نسل گذشته. من آن را این گونه می بینم و این بهترین تعریفی است که می دانم.

قشنگی ها و شگفتی های این دنیا با توجه به تجربه های جدید کشف می شوند. اِعجاب از چیزهایی که برایتان گفتم : اینکه چیزها حرکت می کنند چون خورشید می تابد. (البته همه چیز به خاطر تابیدن خورشید حرکت نمی کند؛ زمین مستقل از تابیدن خورشید می چرخد و واکنش های هسته ای می توانند بدون توجه به خورشید انرژی تولید کنند و احتمالا آتشفشان ها را چیزی جز تابیدن خورشید به تلاطم و خروش درمی آورد.)دنیا پس از آموزش علوم متفاوت تر به نظر می رسد. مثلاً درخت ها از هوا ساخته شده اند. وقتی می سوزند به هوا برمی گردند. در گرمای شعله، گرمای خورشید آزاد می شود. این گرما در تبدیل هوا به درخت در آن نهفته شده بود. در خاکستر درخت بخش کوچکی باقی می ماند که به خاطر هوا نیست، بلکه از زمین به آن اضافه شده بود. همه ی این چیزها قشنگند و علم به طور اعجازآمیزی سرشار از همه ی این هاست. آن ها الهام برانگیزند و می شود آنها را به دیگران هم بخشید.

ما خیلی مطالعه می کنیم و در طی آن مشاهداتی انجام می دهیم، فهرست هایی فراهم می آوریم، آمارهایی می گیریم و خیلی کارهای دیگر. اما علم واقعی از این راه به دست نمی آید و معلومات حقیقی از این کارها بیرون نمی زند. اینها فقط قالب تقلیدی علم هستند. مثل فرودگاه های جزایر دریای جنوب با برج های رادیویی و چیزهای دیگری که همه از چوب ساخته شده بودند. ساکنان جزیره آمدن هواپیماهای بزرگ را انتظار می کشیدند. آنها حتی هواپیمایی چوبی به شکل هواپیماهایی که در فرودگاه های خارجی دیده بودند ساخته بودند. اما هواپیمای چوبی آنها پرواز نمی کرد!

شما معلم هایی که در پایین هرم به بچه ها درس می دهید، شاید بتوانید بعضی وقت ها درباره ی متخصصان شک کنید. از علم یاد بگیرید که باید به متخصصان شک کنید. در واقع، می توانم علم را جور دیگری هم تعریف کنم : علم اعتقاد به ناآگاهی متخصصان است.

وقتی یک نفر می گوید «علم این و آن را یاد می دهد.» کلمه را درست به کار نبرده است؛ علم چیزی یاد نمی دهد، تجربه است که به ما یاد می دهد. اگر به شما بگویند «علم این و آن را نشان داده است.» می توانید بپرسید که «علم چطور آن را نشان داده است؟ چطور دانشمندان فهمیده اند؟ چطور؟ چه؟ کجا؟» نباید بگوییم «علم نشان داده است.»، باید بگوییم «تجربه این را نشان داده است.» و شما به اندازه ی هر کس دیگر حق دارید که وقتی چیزی درباره ی تجربه ای می شنوید، حوصله داشته باشید و به تمام دلایل گوش فرا دهید و قضاوت کنید که آیا نتیجه گیری درست انجام شده است یا نه.

در زمینه هایی که آن قدر پیچیده اند که علم واقعی نمی تواند کار خاصی بکند، باید به نوعی حکمت قدیمی، نوعی درستکار بودن تکیه کنیم. می خواهم این فکر را در معلم ها القا کنم که به اعتماد به نفس، عقل سلیم و هوش طبیعی امیدوار باشند. پس ... ادامه بدهید. متشکرم!
منبع: قلم چی